داستان عشق ابدی (2) – ژیلا شجاعی (یلدا)

بالاخره بعد از امتحانات كنكور، مريم صبح به این امید که در شهرستان قبول شه تصمیم گرفت بره و یک روزنامه بخره که دوستش ساناز بهش زنگ زد ساناز كه دختر سر زنده و شادابي بود و بسيار هم شيطون بود از پشت تلفن گفت: ديوونه مريم مژده بده. مريم گفت چي مژده؟ چي مي خواهي سر صبحي دختر خل و چل،مژده براي چي؟ ساناز گفت بابا مژده بده قبول شدي ديوونه تو رشته پزشكي همين بغل گوشِت. مريم ناگهان ساكت شد بعدش بلند داد زد چي مي گي ساناز امكان نداره من كه اصلا درس نخوندم فوقش بتونم تو شهرستان قبول شم ساناز خنده بلندي از پشت تلفون سر داد . مريم داد زد كوفت چته ديوونه گوشم كر شد. ساناز گفت كوفت نه و كوفته تبريزي چته چرا هار شدي مي خواي مژدگوني ندي؟ باشه نده، اما آقا دكترا منتظر حضور سركار عليه هستند. از اين حرف ساناز مريم حسابي عصباني شد و گوشي رو گذاشت. باورش نمي شد كه تو تهران اونم رشته پزشكي قبول شه اصلا خوشحال نبود. اصلا اون هدفش درس خوندن نبود اون مي خواست از محمود دور شه مي خواست شهرستان بره اما نقشش عملي نشد بازم ور دل زمانه خانم و آقا محمود گل و گلاب بود. صداي در اون به خودش آورد. ساناز از پشت در گفت زمانه خانم، زمانه خانم در رو باز كنيد براتون مژده آوردم. زمانه خانم در رو باز كرد. ساناز پشت در بود با یه دسته گل مریم. يه مانتوي خوش رنگ با راهراهاي سبز پوشيده بود كه اون رو لاغرتر از هميشه نشون مي داد. آخه ساناز برعكس مريم كمي كوتاه و تپل بود صورتی سفيد و گونه هاي سرخی داشت که اون رو شيطونتر نشون مي داد.
زمانه خانم با خوشرويي تعارف تيكه پاره كرد. مريم با چشماني پر از اشك از اتاقش بيرون اومد اشكاش رو پاك كرد تا زمانه خانم نفهمه كه گريه كرده بعدش رو كرد به ساناز و گفت ساناز مگه سر آوردي. ساناز كه جلوي در ايستاده بود. دست گل رو تو دست راستش گرفت و حسابي ژس گرفت و گفت: به به مژده، مريم گفت: اسفند دود بديد چقد خوشگل شدي. ساناز گفت: خوشگل بودم خوشگل خانم . مريم گفت چي شده چه خبره. در همين موقع زمانه خانم كه تا اون موقع ساكت بود گفت: به منم بگيد آخه چي شده؟ ساناز جان چي شده مادر جون؟ ساناز گفت مشت و لوق، اول مشت و لوق بعدش خبر. بعدش يه چشمك به مريم زد. مريم رفت اتاقش. بعدش در رو بست. ساناز گفت اي بي معرفت مي بيني زمانه خانم، خانم خانما تو رشته پزشكي همين بغل گوشش قبول شده نمي خواد مژدگوني بده . زمانه خانم گفت خوب پس اينطور. ساناز كه بند رو آب داده بود گفت اي واي مي خواستم مژدگوني بگيرما. اَه لعنت به اين زبون من. زمانه خانم گفت پس چرا رفت تو اتاق در و بست. چرا ناراحته ساناز ابروهاش رو بالا انداخت گفت خدا عالمِه ديوونست ديگه همه آرزوشونه يه رشته خوب قبول شن. بعدش سرش رو برگردوند به طرف اتاق مريم و بلند داد زد زمانه خانم شايدم مي خواد مژده گوني ما رو نده .مريم در رو باز كرد و گفت اما زمانه جون من دوس نداشتم رشته پزشكي رو . زمانه خانم گفت: چي ؟ دوست نداشتي. خوب باشه اين كه ناراحتي نداره جونم دوباره شركت كن يه رشته اي كه دوس داري. مريم سرش رو پايين انداخت در همين موقع ساناز رو كرد به زمانه خانم و گفت اي بابا زمانه خانم چقدر اين دختر شما لوس تشريف دارن. مريم به ساناز گفت ساناز جان ناراحت نشيا اما زحمت رو كم كن. اصلا حوصله ندارم. ساناز با شوخي گفت: چشم دختر نونور، بعدم مي بينمت.
ساناز از روي مبل با غمزه بلند شد. چهرش نشون مي داد از اين حرف مريم ناراحت شده. اما با خنده گفت پس فعلا بای. ساناز دختر خوش قلبي بود اصلا از دست هيچ كي ناراحت نمي شد اگر هم ناراحت مي شد همون يك دقيقه اول از دلش مي رفت بيرون. براي همين خيلي بي خيال خداحافظي كرد بعدش هم با خنده به زمانه خانم گفت زمانه خانم به خانم دكترتون برسین. مريم تو اتاقش غرق در افكار بود كه صداي محمود رو شنيد بي اختيار از جا پريد. زمانه خانم داشت حسابي ازش تعريف مي كرد. آره محمود جون نمي دوني كه آبجي خوشگلت تو رشته پزشكي همين بغل گوشش قبول شده. محمود هم دنباله حرف زمانه خانم رو گرفت و گفت: خوب چه عالي! آبجي كوچولوي ما هم قاطي خانم دكترا شده پس. مريم در اتاق رو باز كرد و سرش رو پايين انداخت و سلام كرد بعدش گفت نه من اين رشته رو دوس ندارم .كنكور بعد دوباره شركت مي كنم. محمود با تعجب پرسيد چي؟ دوس نداري! بهترين رشته قبول شدی. چطور دوس نداري !! يه زمان عاشق دكتر شدن نبودي تو ؟ خود تو نبودي كه هميشه به من مي گفتي به من بگو خانم دكتر. هان حالا چي شده؟ مريم گفت: چرا اما الان عقيدم عوض شده رشته هنر رو بيشتر مي پسندم مخصوصا نقش بازي كردن رو بعد با خودش گفت اين حرفه نقش بازي كردن رو خوب ياد گرفتم . محمود خنده بلندي سر داد و گفت اي واي پس آبجي ما تياتر دوس داره بازي كنه. بعدش دستي به موهاي لَخت و يكدستش زد و گفت پس منم هستم تو مي شي خانم خونه منم مي شم شوهرت چطوره. بعدش بلند شد و اداي فيلمهاي اكشن رو در آورد و گفت: اكشن! يا نه من مي شم آقا پليسه تو مي شي رئيس مافيا ها چطوره خوبه؟ مريم داشت ديوونه مي شد به زمانه خانم گفت من يه كم گرفتارم مي رم تو اتاقم. زمانه خانم گفت: محمود مريم خسته است نبينم دخترم رو اذيت كنيا؟ بزار هر رشته اي كه دوس داره شركت كنه مريم جون خودش عاقله مي دونه چي به صلاحشه.

 362 بازدید

اشتراک گذاری

نظر

mood_bad
  • هنوز نظری ندارید.
  • افزودن دیدگاه