داستان عشق ابدی (3) – ژیلا شجاعی (یلدا)

محمود به شوخي گفت باشه بابا ما هم كه گفتيم در بست در خدمت خانميم. مي خواي تو بشو پليسه ما مي شيم رئيس مافيا ناراحتي من مي شم خانم خونه تو بشو شوهر من چطوره ؟؟. مريم كه خندش گرفته بود سرش رو پايين انداخت و رفت داخل اتاقش بعدش در اتاقش رو قفل كرد و خيلي آهسته گفت ديوونه من عاشقه توام عاشقت مي فهمي من عاشقتم چطوري بگم عاشقتم خدايا چرا عشق محمود رو تو دلم انداختي چرا كاري كردي كه بدون اون نتونم زندگي كنم چرا آخه حكمت چي بوده . بنازم به حكمتت آخه چطور مي تونم عاشق كسي باشم كه اون به من مي گه آبجي كوچيكه . بعدش کمی از پنجره اتاقش بیرون و نگاه کرد و کمی غصه خورد و بعدش در اتاق رو باز كرد. محمود روي مبل نشسته بود و پا رو پا انداخته بود و بي خيال جدول حل مي كرد تا مريم رو ديد روزنامه اي رو كه جدولش رو داشت حل مي كرد رو گذاشت روي ميز گفت: به به آبجي ما! افكار پريشونتون جمع و جور شد. مريم گفت اي بدك نيستم. محمود گفت راستي مامان من فردا صب با بچه هاي دانشگاه (مي خواهيم بزنيم به كوه) تو مي ياي؟ اخه چند نفر ماماناشون رو هم مي يارن زمانه خانم گفت جدي مي گي محمود؟ من پيرزن؟ اخه كجا؟ محمود گفت: نه بابا شوخي كردم . بعد با یه لبخند ملیح گفت مامان كجا پیری تو. زمانه خانم گفت مريم جونم و ببر. محمود گفت: مريم جون مي ياي. مريم گفت كجا؟ گفتين كجا؟ محمود گفت اي بابا پس جسم شما اينجاست و روح شما جاي ديگه. كوه ديگه بابا، بر و بچه ها هم هستن خوش مي گذره . مريم گفت: نه ممنونم. زمانه خانم گفت: چرا مي گي نه مريم جون برو هم فاله هم تماشا. مريم نمي دونست چي بگه گفت: باشه حالا فكر مي كنم جواب مي دم. زمانه خانم گفت فكر كردن نداره كه. برو مگه چي مي شه هوا مي خوری از اين فكر و خيال در مي ياي. مريم گفت باشه باشه ببينم !! باشه باشه چشم. هر چي شما بگين.
صبح روز بعد ساعت شش قرار شد آقاي عباسي بياد دنبال محمود . محمود وقتي ماشين دوستش رو از پشت پنجره ديد به مريم گفت: زودباش مريم جون دوستم اومد. زمانه خانم كوله پشتي رو كه پر از خوراكي كرده بود از روي اوپن آشپزخونه برداشت و در حاليكه با چشمهاي خواب آلودش به سختي مي تونست جايي رو ببينه گفت: بيا مريم جان اين كوله پشتيتون. مريم فوري كوله پشتي رو از زمانه خانم گرفت و گفت ای وای مرسي زمانه جون چرا زحمت كشيديد. زمانه خانم گفت گشنه كه نمي تونين بمونين مادر جون.
بعد مريم رفت دم در. محمود داشت با دوستش شوخي مي كرد وقتي مريم رو ديد خبردار ايستاد و گفت : آي سعيد مودب باش. مريم كه خندش گرفته بود سرش رو پايين انداخت و سلام كرد. سعيد گفت ايشون ؟ محمود گفت اي بابا گفتم كه با خواهرم مي يام. هواست كجاست. آقاي عباسي انگشتش رو روي پيشونيش گذاشت و گفت آهان يادم اومد. بعد گفت : خوبين شما آبجي. مريم گفت ممنونم تو زحمت افتادینا. آقاي عباسي گفت : نه خواهش مي كنم محموده ديگه چكارش كنم يه دوست كه بيشتر تو اين دنيا نداريم. آقاي عباسي فوق ليسانس صنايع مي خوند. هم دوره اي محمود بود تو وزارت صنايع كار مي كرد و چون خيلي پسر زرنگي بود تونسته بود خيلي زود يه پست مهم تو وزارت صنايع بگيره خيلي هم پسر آروم و متيني بود و تمام مدتي كه در كوه بودن با مريم و محمود هم كلام شده بود. حسابي از مريم خوشش اومده بود اما جرات نكرد حتي يه كلام به محمود حرف بزنه محمود و اون از زمان سربازي با هم دوس بودن اونا بود كه دوستاي جون جوني شده بودن و خيلي با هم رفيق بودن. سعید خیلی دلش مي خواست يه جوري با هم فاميل بشن. و وقتي مريم رو ديد به فكر فرو رفت. اما با اين حال مريم با اون چشماي سياه و جذابش و قد نسبتا بلند و قامت موزونش به دل سعيد نشسته بود ولي آقاي عباسي اهل عاشق شدن نبود و بيشتر از اين ها به عقلش رجوع مي كرد. زمانه خانم زن تنهايي بود اما با اين حال ثروت زيادي داشت چون در جواني زياد تلاش كرده بود و ارث و ميراث همسر خدابيامورزش هم به ثروتش اضافه شده بود حالا اون يه زن ثروتمند بود و واسه خودش دو تا مزون لباس عروس داشت و كلي حساب بانكي داشت كه همش رو اوراق خريده بود و هر سه ماه يكبار سودش رو از بانك دريافت مي كرد و محمود هم دو دهنه مغازه از پدر خدایامورزش بهش به ارث رسيده بود كه اجاره داده بود و هر ماه پولش رو مي گرفت همين باعث شده بود كه سعيد كمي روي مريم بيشتر تمركز كنه.

 307 بازدید

اشتراک گذاری
شعر من زنم شاعر - ژیلا شجاعی (یلدا)

نظر

mood_bad
  • هنوز نظری ندارید.
  • افزودن دیدگاه