داستان عشق ابدی (4) – ژیلا شجاعی (یلدا)

وقتي كه پدر و مادر مريم تو تصادف رانندگي كشته شدن هيچ كدوم از فاميل زير بار نرفتن كه سرپرستي كودك هشت ساله اونا رو قبول كنن و مريم هشت ساله بايد روانه يتيم خونه مي شد پدر مريم كلي بدهي داشت و بخاطر همين فاميل نمي خواستن خودشون رو درگير كنن و همه خودشون رو كنار كشيدن. اما در اين ميان زمانه خانم همسايه ديوار به ديوار اونا كه تازه همسرش رو از دست داده بود سرپرستي مريم هشت ساله رو قبول كرد و بعد از كلي دوندگي از اين دادگاه به اون دادسرا تونست بالاخره قيم قانوني مريم بشه
و اون زن مهربون و خوش قلب كه با مرگ همسرش كلي ارث بهش رسيده بود تمام بدهي هاي پدر مريم رو پرداخت كرد و بصورت قانوني مريم دختر خودش شد و مريم از همون روز اول وقتي محبت و مهربوني زمانه خانم رو ديد ديگه جاي خالي پدر و مادرش اذيتش نميكرد. زمانه خانم باعث شد كه مريم به يتيم خونه نره و از اون زمان تا حالا در حق مريم مادري كرده بود. مي شد گفت كه از مادر براي مريم دلسوز تر بود.
وقتي مريم و محمود از كوه برگشتن مريم رفت اتاقش و در رو بست داشت ديوونه مي شد بيش از پيش عاشق محمود شده بود و محمود با اون مرام مردونش اون رو بيشتر شيفته كرده بود و بيشتر از روزهاي قبل خاطرش رو مي خواست خيلي خوشحال بود كه با محمود رفته بود كوه. دوس داشت بازم باهاش بيرون بره . كمي خودش رو جمع و جور كرد و رفت توي حال كنار زمانه خانم و محمود نشست. زمانه خانم گفت: به به در باز شد و گل آمد. بابا تعريف كنيد ببينم چطور بود. خوش گذشت؟ محمود شروع كرد به تعريف كردن و بعدش رسيد به آقاي عباسي و گفت مريم راستي اين آقاي عباسي از اون آدمهاي نيك روزگاره خيلي پسر خوبيه. زمانه خانم گفت مجرده، محمود گفت: آره بابا طفلك عزبه. زن نمي گيره اصلا تو كلش نمي ره. مادرش از دستش دل خون داره. مريم كمي خندش گرفته بود اما خودش رو كنترل كرد و گفت: كي به اون پسر لوس زن مي ده آخه. محمود گفت آي آي به دوست من توهين نكنيا اون پسره خوبيه يه كم فقط خوله همين. بعدش خنديد مريم هم خندش گرفت و گفت ببخشيد عالیجناب. بعدش رفت تو اتاقش زمانه خانم گفت: اي بابا كجا مي ري مريم از دست ما فراري هستي جونم، تازه چايي آورده بودم . مريم گفت نه مرسي من خيلي كار دارم. اما مريم كار نداشت اما نمي تونست بمونه اونجا. آخه محمود با شيرين زبونياش حسابي دل اون رو برده بود.
زمانه خانم تو گوش محمود گفت انگار مريم يه چيزيش هست. چشه محمود؟ نظر تو چيه. محمود دوباره دستي به موهاش كشيد و گفت: والا چي بگم نكنه عاشق شده ما خبر نداريم يعني يه عروسي افتادیما. زمانه خانم گفت بي شوخي تو ته توش رو در بيار ببين چشه اگر عاشق شده خوب بالاخره يه رسمي ، رسومي چيزي داره اينطوري دختره از دست مي ره. محمود گفت: باشه اطاعت امر پس ما رفتيم تحقيق براي آبجي كوچيكه
از روز بعد بود كه محمود همه جا مريم رو تعقيب مي كرد. مريم همش تو خودش بود با هيچ كي حرف نمي زد حتي ساناز دوستش هم از دستش دلخور بود آخه مگه چقدر مي تونست اخم و ادا اصوله مريم رو تحمل كنه. البته ساناز دختر فهميده اي بود شايدم اون رو تنها گذاشته بود چون فكر مي كرد مريم اينطوري راحت تره. محمود همين طوري كه مريم رو تعقيب مي كرد مريم اون رو ديد بهش گفت محمود تو ایینجا؟ تو تو … اينجا چرا اومدي محمود گفت به دستور مامان تعقيبت مي كنم بعد دست رو موهاش کشید و به شوخی گفت مي بيني چه پسر آدم فروشي هستم. البته اين رو بدون كه مامان نگرانته ، فقط همين و بس. ازش دلخور نشياا، يه وقت به دل نگيري. مريم گفت: نه بابا اين چه حرفيه، اما به خدا من هيچيم نيست محمود گفت: منم نگفتم چيزيته مي گم يه كم بيا درد و دل كن با من. نا سلامتي من داشِتم ، بيا بريم بشينيم روي اون نيمكت واسه آبجي خودم يه بستني بگيرم با هم درد و دل كنیم!! چطوره، مريم گفت: نه من گلوم درد مي كنه نمي تونم بستني بخورم. محمود گفت اي واي نكنه سرما خوردي ؟؟؟مريم گفت شايد، بعدش به چشماي محمود خيره شد و زود سرش رو پايين انداخت و گفت: تو برو. من كتابخونه كار دارم. خودم بر مي گردم. محمود گفت: اگه كاري داري بگو من هستما!!! مريم گفت نه ممنون. محمود ابروش رو بالا انداخت و گفت باشه هر طور تو راحتی. پس مي بينمت و بعدش دستي روي موهاي لخت و مشكيش كشيد و شونه هاش رو بالا انداخت و رفت و مريم همچنان نگاهش مي كرد مي خواست داد بزنه ديوونه عاشقتم عاشقتم ديووووونه من ديوونتم بعدش به خودش كه اومد چشاش پر از اشك شده بود محمود همچنان دور مي شد و دل اون رو با خودش مي برد.
يك سال به همين وضع گذشت. مريم روز به روز عشقش به محمود بيشتر مي شد ولي صبوري مي كرد. چون به اين موضوع عقيده داشت كه خدايي كه عشق محمود رو تو دلش انداخته خودش درست مي كنه. پس بهتره صبر كنه و ببينه گذشت زمان چه سرنوشتي براش رقم زده

 331 بازدید

اشتراک گذاری

نظر

mood_bad
  • هنوز نظری ندارید.
  • افزودن دیدگاه