داستان عشق ابدی (5) – ژیلا شجاعی (یلدا)

محمود سال آخر دانشگاه رشته کارشناسی ارشد بود که بورس تحصیلی گرفت و برای سفر به خارج آماده شد. اشک پهنای صورت زمانه خانم رو فرا گرفته بود و آهسته گفت: خدا به همرات پسر گلم امیدوارم با موفقیت بر گردی. اینجا مریم بود که دل تو دلش نبود و نمی دونست از دوری محمود باید خوشحال باشد یا گریه کنه. پیش خودش گفت: شاید دور شدن اون باعث شه من کمی بی خیال بشم. بالاخره محمود با پرواز ساعت پنج بعداظهر ایران را به مقصد آلمان ترک کرد و بدون اینکه بدونه دل مریم رو هم با خودش برد. مریم از دوری محمود بی تاب تر شده بود. همش یاد محمود بود صدای محمود تو گوشش بود و با همین چیزها دلخوش بود. تا اینکه بعد از شش ماه نامه ای با این مضمون به دست زمانه خانم رسید . سلام مامان گلم و آبجی خوشگلم من دارم به ایران بر می گردم یه کم کار داشتم. یه مرخصی کوچولو گرفتم راستی می خواستم فرانک رو بهتون معرفی کنم نامزدم فرانک هم با من می یاد. زمانه خانم با خوندن نامه از خوشحالی فریاد زد وای محمود من داماد می خواد بشه. نامزد داره. چه عالی. مریم ناگهان جیغ زد چی ؟؟؟ زمانه جون چی گفتی؟ شش ماه نشده زن گرفته؟ زمانه خانم با لبخند و مهربونی همیشگی گفت فعلا نامزد کرده بچم. مریم فوری رفت اتاقش انگار آوار روی سرش خراب شده بود سرش به شدت درد می کرد
پایین تختش نشست و سرش روی تختش گذاشت آهسته شروع کرد به اشک ریختن بعد از ده دقیقه رو تختی مخمل زرشکی که زمانه خانم براش از ترکیه آورده بود از اشک خیس خیس شده بود (زمانه خانم در سال دو سه بار به مسافرت می رفت و بیشتر هم به ترکیه و دبیه و این جور جاها می رفت و هر بار هم سوغاتی های نفیسی برای مریم و محمود می آورد خلاصه مریم نفهمید کی خوابش برد.
دو روز بعد محمود با کوله باری از سوغاتی برای زمانه خانم و مریم از راه رسید همراهش یه دختر با نمک با بینی برآمده و دندانهای خرگوشی و کمی ریز نقش به نام فرانک هم بود که در نگاه اول زیاد زیبا به نظر نمی اومد محمود اون رو به زمانه خانم و مریم معرفی کرد و گفت قراره تا یکسال آینده با هم ازدواج کنیم.
زمانه خانم حسابی خوشحال شد و گفت: خوب چه عالی پس من صاحب عروس شدم. اونم عروس به این ماهی. در این بین فقط مریم بود که غصه اون صد برابر شده بود اخه چطور می تونست بار این مصیبت بزرگ رو به دوش بکشه به دل خودش تسلیت گفت. رفت اتاقش ( فرانک دختر خون گرمی بود اون از خته سرسبز شمال بود و برای تحصیل به خارج رفته بود و اونجا با محمود آشنا شده بود و خودش به محمود پیشنهاد داده بود که با هم ازدواج کنند و محمود هم از بی ریایی و سادگی فرانک خوشش اومده بود و تصمیم گرفته بود انقد ناگهانی نامزد کنه تا به اصطلاح اون دختر بامزه و دوست داشتنی رو از دست نده)
فرانک دائم به اتاق مریم سرک می کشید و به خودش اجازه می داد که سوالهای جور و واجور کنه. عروسک هایی رو که محمود برای مریم گرفته بود و تو دستش می گرفت بعد بلند داد می زد وای چه بامزه منم عاشقه عروسکم . بعد سگ قرمز رنگ رو به مریم نشون داد و گفت وای چه بامزه است کی برات خریده بعدش با زیرکی تمام گفت:Boy friend داری؟ مریم که زیر چشمی با کینه بهش نگاه می کرد گفت نه جونم ما Boy friend نداریم. همه اینا رو داداش محمودم برام گرفته. فرانک به مریم نگاه کرد و گفت: تا حالا عاشق شدی؟ بعد ادامه داد من که فقط تو زندگیم عاشق محمود شدم واقعا داداش تو مرد با مرامیه هیچ کجای دنیا عین اون پیدا نمی شه به موقع شوخی می کنه به موقع جدیه خیلی ماهه خیلی ماه. مریم وقتی دید فرانک دست از سرش بر نمی داره گفت: ببخش منو فرانک جون من دارم برای کنکور سال آینده آماده می شم بعد خندید و گفت می شه از اتاقم بری بیرون . فرانک که خیلی دلخور شده بود گفت باشه می رم اما می خواستم پیشت باشم و سرت و گرم کنم اگر تو می خوای باشه . مریم گفت آره من دوس دارم پیشم باشی اما می بینی که خیلی گرفتارم. فرانک هم خیلی سریع از اتاق رفت بیرون و بعدش رفت تو آشپزخونه سر وقت زمانه خانم .

 320 بازدید

اشتراک گذاری
دو داستان کوتاه از شاهنامه

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید