بادخزان
دیدم او را آه بعد از چندسال
گفتم:آیا اوست،یانه، دیگری ست
چیزهای بی شماری دراو بود و بود
گفتم:این محبوب ماست؟یعنی پری ست؟
ناگهان بانگ سروشی بردمید
گفت:
آری آری این همان پرسان پری است.
هردو دزدانه به هم کردیم نگاه
سوی هم کردیم وحیرانترشدیم
هردو شاید با گذشت روزگار
درکف باد خزان پرپر شدیم…
حامد نوروزی

 206 بازدید

اشتراک گذاری
شعر سرگذشت سرنوشت - حامد نوروزی

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید