رود یارم به مدرسه سرمست
که دل را برده و گشتم بن بست
بُود زلفش زیبا و لبش خندان و سرمست
خدایا این چه حکمی است:
پیرهن چاک ، غزلخوان و جگر در دست
جهد بسیار از یمین و یسارش بیهوده است
چون دلبر من از دل برده ی من بی خبر است
من با خیال تو زنده ام ای پری
کاش عاشقم شوی دل بدهی
آخر ای ساقی سیمین ساق به خلوت بنشین با حامد
که این عشق باز نگردد که تمامش این است…

 174 بازدید

اشتراک گذاری
شعر تابش خورشید - حسن مصطفایی دهنوی

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید