شعر تو نبودی که بدانی – عنایت الله ایرانمنش (م – تکخال)

تو نبودی و بدانی که شکستم و گسستم
از گفته و ناگفته خود نیز گذشتم
گر که مفهوم نشد بر تو کلامم
به که گویم
چون هم نفسی همدم و همراه دگر باره نه جویم
انگار توبی درک مطالب زدل و دیده بریدی
بر پرده عشقی به تو دارم زجوانی
خط بطلان تو کشیدی
آن گونه که با این دل دیوانه ی من
بی سخن ‌گفت و شنیدی
درمانده و دلخسته ترم زآنکه در این
بُرهه رمیدی
فردا تو چه دانی که برآید نفسم
یا تفسی نیست
این گفته ی من
گفته ی یک ملتمسی نیست

عنایت الله ایرانمنش (م – تکخال)

 212 بازدید

اشتراک گذاری
شعر زن - فرزاد صفانژاد

متن دیدگاه‌ها

یک نظر ارسال کنید