شعر تو نبودی که بدانی – عنایت الله ایرانمنش (م – تکخال)

تو نبودی و بدانی که شکستم و گسستم
از گفته و ناگفته خود نیز گذشتم
گر که مفهوم نشد بر تو کلامم
به که گویم
چون هم نفسی همدم و همراه دگر باره نه جویم
انگار توبی درک مطالب زدل و دیده بریدی
بر پرده عشقی به تو دارم زجوانی
خط بطلان تو کشیدی
آن گونه که با این دل دیوانه ی من
بی سخن ‌گفت و شنیدی
درمانده و دلخسته ترم زآنکه در این
بُرهه رمیدی
فردا تو چه دانی که برآید نفسم
یا تفسی نیست
این گفته ی من
گفته ی یک ملتمسی نیست

عنایت الله ایرانمنش (م – تکخال)

 230 بازدید

اشتراک گذاری
شعر اسیر درد - علی ناصری (عین)

متن دیدگاه‌ها

  • حسن مصطفایی دهنوی
    1398/09/29 در 11:41 ب.ظ

    درود ها استاد
    بسیار زیبا و دلنشین سروده اید
    پاینده باشید

یک نظر ارسال کنید