شعر دوای درد ما – حسن مصطفایی دهنوی

« دوای درد ما »
هر آنکس قابل فیض خدا شد
برون زآیینه ی شیطان نما شد
زِ اول هر که بر شیطان ، نظر کرد
همان اول ، زِ فیض حق جدا شد
هر آنکس رو به شیطان بیشتر رفت
وَبال۱ جان مخلوق خدا شد
دوای درد ما ، فیض خدای است
همان فیضـش به درد ما ، دوا شد
بهشت جاودان بازار ما هست
سر ما گر به راه حق ، توتیا شد
نهال آدمی بـر جاودان است
گر از امر خدا ، فکر بقا۲ شد
هر آنکس ذکر حق، بسیار می گفت
دلش از ذکر حق ، با صفا شد
گدای لطف حق باش و مخور غم
که لطفـش شامل شاه و گدا شد
طریق بی وفایی، رسم حق نیست
طریق بی وفایی ، رسم ما شد
به رسم آدمان ، مهر و وفا کو
رسوم آن خدا ، مهر و وفا شد
رسوم آشنایـی با خداوند
زِ هـر پیغمبری بـر ما رسا شد
دریغا۳ ما که رسم حق نـداریم
از این شد رسم ما ، جور و جفا شد
همین معیار و معنا هر که فهمید
به درگاه خدا ، آن آشنا شد
به کار آدمی ، صلح و صفا نیست
خدا کارش همه صلح و صفا شد
بشر بهتـر بـبین فیض خدا را
خدا فیضـش، زِ خلقـش کی جدا شد
گر از افعال زشت خود نـترسیم
به ما فیض خدا ، بتوان بلا شد
هر آنکس سخت و دل سنگس برِ حق
سرش بـر زیر سنگ آسیا۴ شد
هر آنکس سر به تسلیم خدا ، نیست
سرِ آن غرق دریای فنا۵ شد
چو منصور از خدا هرکس سخن گفت
سرش در راه حق ، داد و رضا شد
حسن بهتـر بگو فیض خدا را
خدا بـر ماسوا۶ فرمانروا شد
٭٭٭
۱- عذاب ۲-جاودانگی ۳- افسوس ۴- آسیاب ۵- نابودی ۶- همه موجودات و مخلوقات
حسن مصطفایی دهنوی

 234 بازدید

اشتراک گذاری
شعر ذهن مبتلا ـ حبیب رضائی رازلیقی

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید