شعر ذهن مبتلا ـ حبیب رضائی رازلیقی

( ذهن مبتلا )
.
روزها فکر من این است همه شب این سخنم
که گرفتار بلایم زِ چه رو دَم نزنم
.
چه خطایی، چه قصوری که زِ ما سر زده است؟
وین چه دردیست که افتاده به جانِ وطنم
.
سایه افکنده به ایران و به دنیا کرونا
ترس باعث شده آیینِ دیانت شکنم
.
چو بلا آمد و عبرت نگرفتم، به ستم
نان آجر کنم از سودِ کلان، دل نَکَنم
.
کرونا خدعه بوَد، فتنه ی دشمن بنِگر
مبتلا کرده چرا؟ ذهنِ مرا، تا بدنم
.
شدم از مسجد و ازمدرسه محروم، چرا؟
ذهنِ آلوده شده عامل این گم شدنم
.
لعن و نفرین خدا بر دلِ شیطان صفتان
شیشه ی عمرِ همه محتکران را شکنم
.
ترس افتاده به جانم شده کابوس چرا؟
زاده ی خطه ی ایران و کفن پوش تنم
.
ای (حبیبم) ندهم ترس به دل از کرونا
بارِ خود بسته و آماده ی جان باختنم
.
.
شاعر : حبیب رضائی رازلیقی

 188 بازدید

اشتراک گذاری
شعر صبح سحر - حامد نوروزی

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید