شعر زمین در بستر مرگ – ژیلا شجاعی (یلدا)

زمین در بستر مرگ
رنگی بر رخسار تب دار زمین نمانده
یک نهال هم از قامت سرو درختان بر جا نمانده
زمین در بستر مرگ است از تار و مار آبادی ها
یک تار و پود هم از خلعت سبزش بر جا نمانده
بر سر مرغان طرب انگیز، آوار گشته لانه ها
جز پرنده ای بال و پر شکسته چیزی نمانده
باغ و گلشن گشته در چنگال قساوت اسیر
خروسی هم بر سر دیوار باغ ها نمانده
به ژرفای روخانه ها یورش برده اند پلیدی ها
یک ماهی هم در کف رودخانه زنده نمانده
از چشم افلاک می چکد بارانی قیرگون
یک تکه ابر سفید هم بر جا نمانده
گل آفتاب ندارد دیگر رونقی
گرمای مفرحی در تنور خورشید نمانده
از اقلیم سبز و خرم گندم زار
یک دانه غله هم بر جا نمانده
از آن علفزار سبز و با طراوت
جز شوره زاری بر جا نمانده
از چلچلراغ فروزان سقف آسمان
پرتویی از نور هم بر جا نمانده
آن دریای پر طلاتم و مّواج بر گلِ نشسته
جز خاشاک در کنار ساحل چیزی نمانده

 247 بازدید

اشتراک گذاری
داستان فصل های یک زندگی (1) - ژیلا شجاعی (یلدا)

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید