شعر سنگ ریزه های کف رودخانه – ژیلا شجاعی (یلدا)

بر روي آيينه زلال رودخانه
بازي مي كردند سنگ ريزه ها
آنقدر كم آب بود رودخانه
كه پاي مي گذاشتند در آن آدم ها
هر روز كم آب تر مي شد رودخانه
تشنه تر مي شدند علف ها
يك روز آفتابي باد تندي وزيد بالاي رودخانه
خورشيد ناگهان خزيد پشت ابرها
ابر غريد و رسيدن رعد و برق هاي ديوانه
كوه با آن همه هيبت ترسيد از آن رعد و برق ها
دعا كردند براي بارش باران
رفت به سوي آسمان دست درخت ها
غزل خوان رسيد باران از راه
آب تني كردند با باران تند، سنگ ريزه ها
لب چمن گشت سيراب
شادي نشست در دل سبزه زارها
آدم ها دعا كردن زير طاق بلورين باران
فرداي آن روز پر آب ديدند روخانه را
باران شسته بود سنگ هاي رودخانه را
رفته بودند به زير آب، سنگ ريزه ها

 465 بازدید

اشتراک گذاری

نظر

افزودن دیدگاه