شعر پرده ی اسرار – حسن مصطفایی دهنوی

« پرده ي اسرار »
بار الها ! بَـرِ فرمانـت اگر خیره سرم
فَـرِ1 فرمان تو ، امید دهد در نظرم
داد از این دهر دنی ، هیچ ترحم نـکند
رحم بر من نـنماید ، نه به فرد دیگرم
داد این من که شنیدم همه جا صحبت مرگ
صحبتش جا نگرفته است دراین گوش کرم
کفر این دهر دنی، در دل من راه نیافت
راه اگر یافت به من، خاک بریزد به سرم
فَـرِ فرمان تو یارب ، برسید است بـرم
فَـرِ فرمان تو امید دهد بـر نظرم
به تحیّر که فرو می روم از دهر دنی
هر طریقی بکنم کار ، بگردد ضررم
مرغ باغ ملکوتـم ، پدر آورد مـرا
در همین دهر دنی، تا شکند بال و پرم
روحم از روح مَلک بود ،به جنت بودم
پدرم معصیتـی کرد ، که من در بدرم
من پدر هستم و آن معصیتِ حق نکنم
تا چو من، دربدر و بیچاره نگردد پسرم
پسرا گـر بـدهی گوش دلت بر سخنم
آب شیرین بـخورد، نخل قدت از شکرم
نوجوانا من دل خسته ، نصیحت گفتم:
بهـر نوزاد و جوانهـا بـبرند این ثمرم2
غافل از کار خود و پرده ي اسرار مباش
پرده پوشی شرف است،آنچه نکو می نگرم
٭٭٭
1- شوکت – شأن 2- ميوه- حاصل

 179 بازدید

اشتراک گذاری
شعر می بینم در باورم معبود یگانه ام را - ژیلا شجاعی (یلدا)

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید