دسته: نوشته های علیرضا هزاره

فروردین 02
داستان مادربزرگ من فضایی است – علیرضا هزاره

از قدیم ها و خیلی سال پیش شاید بگویم دوران کودکی باورتان می شود که من از مادربزرگم می…

اسفند 11
داستان هرمز (4) – علیرضا هزاره

موجود عجیب خنده بلندی کرد با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد بعضی از…

بهمن 15
داستان هرمز (3) – علیرضا هزاره

درمیان انبوهی از مه افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند تا شاید راهی برای نجات…

آذر 13
داستان هرمز (2) – علیرضا هزاره

مه همه جا را فرا گرفته بود آسمان به تاریکی شب گشته بود کشتی تکان های سهمگینی میخورد…

آبان 05
داستان هرمز (1) – علیرضا هزاره

دریا آرام بود کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود ملوان کشتی فردی نبود…