« باغ جهان »
هر غنچه گُل كه ديدم، شوقم به گل فزون شد
در باغ گل نـشستم ، شوقم به بوستان شد
شبنم زِ برگ گلها ، بر چهره ام فرو ريخت
از آن طراوت گل، اين چهره لاله گون شد
در باغ گل هر كس ام ديد ،همراه من بيامد
هركس كه شوق من ديد، شوقش به باغبان شد
آن باغبان اصلي ، بر ما بسي دلا آرا است
اين عشق ما به كويش، پابست عشق آن شد
هر كشت و كار اين باغ ،با رنج دست من بود
گلها ديگر بـروئيد ، باغي پُر ارغوان شد
بر شوق و ذوق اين باغ ،در عيش وكيف بودم
مهرش به دل اثر كرد ،اين دل چو نوجوان شد
آن صوت بلبل باغ ، هر دَم به گوشم آمد
شوقم به دل فزون كرد ، بر باغ مهربان شد
هر نوجوان چنين است ، روزي به نوجواني
روزي به درد پيري ، درماند و ناتوان شد
باغ جهان همين است ، اي نوجوان برادر
اين باغ بي وفا بود ، ويران زِ دهر دون شد
آن باد آذر آمد ، بلبل زِ آشيان رفت
بر آن مكان اصلـش ، بر فكـر آشيان شد
آخـر جهـان فانـي ،گويا مكان ما نيست
بايد از اين جهان رفت ، جوياي يك مكان شد
دانا دلي به من گفت :دل را به غم مـپيچش
هر دل كه با خدا بود ، بر خلق رهنمون شد
هر دل كه با خدا بود ،صد كار با صفا كرد
از كار با صفايـش ، بر خلق كاروان شد
كردار زشت مردم ، باغ گُل از ميان برد
كار غلط نـمودند ، از بهـر ما عيـان شد
فرياد از آن شقاوت1 وز مـردمان گـمراه
آن ميـوه هاي باغـم ، تاراج2 دستـشان شد
تا دست من تهي شد، دل در فراق3 و زحمت
زآن زحمتِ زيادم ، آهـم به آسـمان شد
آن صبح نـوبهارم ، رفت و غروبـي آمد
برگ گلم خزان شد ،اين دل زِ غصه خون شد
هـر چنـد آرزويـم ، بر باغ خود فزودم
بر ضـد آرزويـم ، جلاد بـي امان شد
باغ جهان چنين بود ، از فتنه ي مردمان بود
رنجش زِ دست من بود ، پامال ديگران شد
مزد شتـر چرانـي ، با راه رفتـن شب
قسمت به ديگران شد ، بي مزد ساربان4 شد
باغ جهان همين است ،هركس به شوق باغي
نيروي خود رها كرد ، تا آنكه ناتوان شد
بر آرزوي اين باغ ، آماده هـر كه گرديد
كي شد كه از وصالش ،دلشاد و كامران شد
مقياس من نـمودم ، اين باغ دهـر دنيـا
هركس كه باغي آراست ،از دست آن برون شد
بهرام گور صياد ، دنبال صيـد مي تاخت
ناگه به دشت بُطلاق5، صيد همان مكان شد
صياد بـي مروت ، رحمي به صيد خود كن
صيد نديده كِيفي ، كيفش به الامان6 شد
فغفور7چين كه پندي ،‌ بر آن سكندر8 آموخت
آن پند نيك فغفور ، ذكري به هر زبان شد
هر مرد دانش آموز ، هر پند نيك بنوشت
پندش كه با اثر بود ، سرمشق داستان شد
صبـر و تحمّـل مـرد ، گـر از براي حق بود
در نزد حق تعالي ، از جمله صابران شد
از راستي مرنجيد ،هـر قـدر جفـا كشيديد
نام جفـاكشان بود ، رهبـر برايتـان شد
حرف حق است و باطل ، ما بين آدميـزاد
هركس كه حق نمي گفت: مقبول مردمان شد
هركس كه حق بگويد،همراه بر حسين(ع) است
تا گفت حرف حق را ،رأسش به خيزران9 شد
يارب چه حكمتي بود ، رأس حسين(ع) مظلوم
از ظلم و جور مردم ،بر نوك هر سنان10 شد
زين العباد عابد (ع) ، جنگ و جدل نمي كرد
تا آن صحيفه11 بنوشـت ، امام عابدان شد
تقوا و زُهد و پرهيز، هركس براي حق داشت
فرمان حق اگر برد ،كي محتاج لقمه نان شد
هـر كس ره هدايت ، بـر مردمان بـگويـد
قدرش نـمي شناسند ، گر حافظ زمان شد
فرمان حق غلط گفت: آنكس كه حق ندانست
از حيله و شقاوت ، سربار مردمان شد
باغ جهان به دنيا ، آخر حسن همين است
پندت بجا بماند ، روحت سوي جنان شد
٭٭٭
1- بدبختي- شرارت 2- غارت 3- جدايي 4- شتربان 5- باطلاق- مرداب 6- فرياد – امان خواستن 7- پادشاه 8- اسكندر 9- نوعي ني كه از آن تازيانه سازند 10- نيزه 11-كتاب – رساله
حسن مصطفایی دهنوی

 279 بازدید

اشتراک گذاری

نظر

mood_bad
  • هنوز نظری ندارید.
  • افزودن دیدگاه