آتشی در سینه دارم همچو یک آتشفشان
دائماً سوزد وجودم را به نحوی بی امان ،
طاقتم دیگر نمانده
حسرت است و آرزو
رفته از دستم جوانی
عاجزم از جستجو
من نمی دانم که در تقدیر من
رمز پیروزی چرا از اختیارم رفته است
یا که در عهد وزمانم بخت من در را به رویم بسته است ؟
بی تحمل گشته ام از این همه
رنج و دردی با فغان و واهمه
درد من گویی فراق است
کی رسد روز وصال
گر نگاهت را کنی سویم بدون هر سئوال
دیگر از خود بیخودم بنگر مرا
واجد این شور و حالم فرصتی باشد تو را
پس بیا و با محبت حاجتم را کن روا
تا شوم آزاده و وارسته ای در انتها ،

عنایت الله ایرانمنش

 184 بازدید

اشتراک گذاری
شعر قصه باران شاعر - ژیلا شجاعی (یلدا)

متن دیدگاه‌ها

یک نظر ارسال کنید