شعر چه می فروشی؟ – حامد نوروزی

گفتمش :چه می فروشی؟
گفت: دل!
گفتمش : چند می فروشی؟
گفت: به اندازه لبخند
گفتمش: پس مال تو ، تنها بخند
او خندید و از دستانم دل را ربود
وقتی به خود آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
رد پایش بر دلم جا مانده بود…

 167 بازدید

اشتراک گذاری
شعر جانِ دختر – فاطمه مقیم هنجنی

متن دیدگاه‌ها

mood_bad
  • هیچ نظری ثبت نشده است.
  • یک نظر ارسال کنید